آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

تابستان 98

1398/7/9 9:10
نویسنده : مامان نسرین
253 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و هزاران سلام به همه دوستان خوبم

و به شما گل های کوچک زندگیم که هر روز با شکوفا شدن و بزرگ شدن باغ زندگیم رو پر از شور و هیجان میکنید. 

شاید تا چند وقت پیش وقتی بر اثر اتفاق های مسابقه مشاعره خواستیم چند وقتی نریم و آویسا هم بعد جریانات کلاس کلی ناراحت بود و اصلا دلش نمی خواست به کلاس مشاعره برگرده و من مونده بودم با برخوردی که مربی مشاعره ش با درخواست من کرده بود چه تصمیمی بگیرم ؟ این شد که آخرش به اصرار همسرجان خودم باهاش کار کردم و البته کلی هم پیشرفت خوبی داشتیم  هر چند دور مسابقه مشاعره به هر شکل  رو خط کشیدم  ولی می خواستم دخترم از فضای  شعر دور نمونه.

در این بین وارد شدن به صحنه تئاتر هم تحولی در زندگی دخترک بود و من هنوز داشتم به آدم ها و نامهربانی هاشون فکر می کردم  و کلی داشتم با جریانات زندگی می جنگیدم که زندگی پر از این آدم های قدر نشناس و همش فکر می کردم راه درست کجاست و مسیر درست چیه که بر اثر اتفاقی آویسا وارد مسیر تازه ای از فعالیت شد  که الان تازه معنی ضرب المثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد چیه و حکمت تمام اتفاقای گذشته رو  درک کردم و اینکه خدا هر کس رو بخواد بالا میبره اگه تمام عالم جمع بشن کاری نمی تونن انجام بدن.

بله آشنایی با جناب اموری از قبل عید امسال بود زمانی که شماره ش رو از یه دوست گرفتم و باهاشون صحبت کردم. اولین نفری که خیلی صمیمی و باصداقت با من صحبت کرد و تمام زوایای کار رو برام توضیح داد. چون دخترک درگیر نمایش ساعت هشت در کشتی بود قرار شد برنامه به بعد عید موکول بشه. خلاصه تا نمایش تموم شد ماه رمضون اومد بعد شد تعطیلات تابستون.

اولین بار آقای اموری رو تو خانه فرهنگ دیدم کلی باهاش درباره دخترک  و استعداداش صحبت کردیم و این شد آغاز یه دوره جدید و شروع مسیری که خداروشکر با تا الان با موفقیت به جلو میره.

کلی اتفاقای خوب و باورنکردنی برامون افتاد که همه رو مدیون عنایت خدا و بعد لطف و کمک آقای اموری هستم.

آغاز یه دوره کاری با فرستادن ویس دخترک به استادش شروع شد. بعد فرستادن ویس ازم خواستن فیلم اجرا رو هم بگیرم و براشون بفرستم. وقتی اجرای آویسا رو دیدن پرسیدن آیا آویسا میتونه تو جمع اجرا کنه و من تجربه اجرای آویسا تو همایش های آموزش پرورش و ...بهشون گفتم و این شد که آویسا دعوت شد به اولین اجرای استیج در پارک ملت.

شبی که خیلی استرس داشتم ولی دخترک با فراغ بال و به دور از همه استرس ها رفت رو استیج و بسیار مسلط اجرا کرد.  بعد از این فعالیت هاو تمرین های دخترک رسماً آغاز شد.

حفظ شعرهای جدید ، متن خوانی ، کلاس های فن بیان دانشگاه ، کلاس فن بیان خود آقای اموری و جلسات خصوصی  آغاز کارهای آویسا شد. اولین جلسه کلاس فن بیان در پردیس قلهک و مژده ی برگزاری شادستان در پلازای هفت تیر  و استفاده از آویسا در استیج نقطه عطفی برای ما بود  که هم خوشحال بودم و هم استرس داشتم.

در این گیرودار از آموزش پرورش زنگ زدند و خواستن در همایش لذت یادگیری آویسا خانم اجرا داشته باشه و با کمک آقای اموری در زمینه متن و حفظ شعر با مربی گری بنده  آویسا رو فرستادیم رو استیج مرکز همایش ها در اردوگاه باهنر. این میشد دومین اجرای متن و شعر برای دخترطلا. همه چی به سرعت پیش میرفت و من هم همگام با سرنوشت پیش میرفتم گاهی برای خودم هم باورش سخت بود. روز اول اجرای پلازای هفت تیر برام پر استرس بود.با اینکه آویسا متن رو کامل مسلط بود و شعر هم که البته با اینکه تازه باهاش کار کرده بودم روش مسلط بود ولی دلهره ی من کماکان سرجاش بود. تا اینکه شب اول یا بهتر بگم روز اول بخوبی و خوشی تموم شد. شب دوم نقطه عطف بود چون آویسا هم متنش رو دوست داشت و هم غزل از حضرت حافظ بود و اینبار مسلط تر از شب قبل اجرا شد و آقای خیمه شب بازی که روی صحنه بود کل تایم اجرا با ماشاءالله ماشاءالله خودش آویسا رو همراهی می کرد. همه متعجب بودن از دختری که تا قبل شروع شادستان تو میدون در حال بازی و بدو بدو یدفعه به شکل یه مجری مسلط رو صحنه حاضر میشه.  خلاصه فیلم های آویسا به زودی در منطقه شش شهرداری و تا دست خود شهردار منتشرشد و در شب دوم و سوم خود شهردار ناحیه تشریف آوردند و با اینکه آویسا اول برنامه رو اجرا کرده بود ولی با  حضور شهردار دوباره رو استیج رفت.

خلاصه سه شب اجرای پلازای هفت تیر به خوبی و خوشی انجام شد.درست در روز سوم از اداره با من تماس گرفتن که رئیس آموزش پرورش برای مراسمی میخوان آویسا رو با خودشون ببرن وآویسا باید اونجا اجرا داشته باشه. خلاصه با اینکه اجرای شب رو داشتیم متنی تهیه کردیم و در لابه لای متن شب پلازا باهاش کار می کردم چون درست صبح فردا باید آویسا روبرای اجرای برنامه می بردم فرمانداری.  صبح رفتیم  و کلی جلسه رسمی بود و البته دخترک هم به غایت با احساس اجرا کرد و کلی تشویق شد. اونقدر رئیس آموزش پرورش خوشحال شدن که ما رو تا دم در بدرقه کردن و ما برگشتیم. خداروشکر به خیر و خوبی این برنامه هم اجرا شد.

بعد برنامه تئاتر برای آویسا صفحه اینستا بازکردم و فعالیت هاش رو میزاشتم. البته  صفحه اینستاگرام بسته بود ولی با درخواست استادش علی رغم میل باطنی مجبور شدم بازش کنم  وفعالیت های کاری دخترک در آن منعکس میشد. تا اینکه در فاصل اجرای شادستان  تهیه کننده محترم برنامه کودکانه شبکه جام جم از آویسا دعوت کردن تا بعنوان سخنور کودک به برنامه خاله شادونه بره. خیلی اتفاق بزرگی بود و آویسا خوشحال و شاد از این قضیه کلی با آقای ذاکری عزیز ویس رد و بدل کرد و این شد که ما 12 مرداد ماه مهمان خاله شادونه شدیم. تجربه رفتن به ساختمان صدا و سیما هم جالب بود. اولش فکر می کردیم که آویسا تنها میره و من باید دم در بمونم و خود دخترک کلی از این قضیه ناراحت بود. اونقدر که میگفت استرس دارم و به مربیش زنگ زد و صحبت کرد. اما بعد دیدیم صدامون زدن و ما جز مهمان های ویژه وارد ساختمان صدا وسیما شدیم.

به بخش پذیرایی مار وبردن و اونجا بود که فریوز رو دیدیم و بعد چند لحظه خاله شادونه هم اومد.  برنامه شروع شد و ما رو بردن سر صحنه . کلی پشت صحنه آویسا خانم شیطون شد و همش بالا پایین می پرید  و می گفت ازم فیلم بگیر. انگار نه انگار برنامه زنده ست و قراره مصاحبه بشه. قبل مصاحبه خاله شادونه ازم پرسیدن سخنور کوچک ما چکار میکنه که من براشون توضیح دادم. و بعد اون مصاحبه شروع شد . به لطف خدا و کمک مربی آویسا خیلی برنامه ش عالی شد. بعد تموم شدن یه نفس راحتی کشیدم  و سمت خونه رفتیم. تو راه آقای اموری زنگ زدن وگفتن آخرای مصاحبه رو دیدن و کلی خوشحال بود که دخترک عالی بود. منم که انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود کلی ریلکس شدم. هر چند دلم می خواست آقای ذاکری رو از نزدیک ببینم و تشکر کنم ولی فرصت نشد.  بعد اومدن به خونه بهشون پیام دادم و ازشون تشکر کردم . خداروشکر ایشون هم کلی راضی بود و آرزوی موفقیت برای دخترم کردند.

درست فردای برنامه خاله شادونه اجرای شادستان پارک لاله بود. واقعا خسته شده بودیم ولی چاره ای نبود. خداروشکر دو روز هم به خوبی تموم شد و رهسپار سفری شدیم که  هم خستگی درکنیم و هم دخترک هوایی بخوره.

البته آخرای شادستان پارک لاله آقای اموری دوباره گفتن که آویسا برای یادواره شهدا دعوت شده و احتمالا قبل عید غدیر دوباره برنامه داره. این حجم از برنامه های پشت سرهم هم خوشحالم می کرد هم ناراحت. خوشحال از  اینکه آویسا دیده شده و دعوت میشه و ناراحت از اینکه می ترسیدم دخترک خسته بشه و جا بزنه برای همین سعی کردم تو سفر بهش خیلی خوش بگذره. برا همین برنامه سفر رو به  خواستش تغییر دادیم و رفتیم سمت سرعین و اردبیل و تبریز.

هوای لذت بخش بود و سرمایی داشت که اصلا حس نمی کردی وسط مرداد و تابستونی. خلاصه بعد سفر متن یادواره ارسال شد.  طولانی تر از بقیه بود  و این کار رو سخت می کرد. و چون مفهومی هم بود، آویسا باید متن رو درک می کرد تا بتونه حفظ کنه. به هر زحمتی پارگراف پارگراف باهاش جلو رفتم و  تمرین  کردم. یه روز قبل اجرا انجام تمرین در هر شرایطی در کنار استادش داشت . صدا باشه علی باشه من باشم تلویزیون باشه و کلی چیزایی که حواس آویسا رو میتونست پرت کنه باشه ولی دخترک می بایست با تمرکز کامل فارغ از همه اینها اجرا می کرد.

باباحاجی اینا هم تهران بودن و اتفاقا منزل ما مهمان بودن. آویسا چند بار برای باباحاجی هم اجرا کرد و در این بین باباحاجی کلی از خاطرات مداحیش و سخنوری خودش و اجرای من تو مدرسه براش تعریف کرد. بهش هم جایزه نقدی داد و کلی تشویقش کرد.

 روز 27ام رفتیم ساختمان فناوری اطلاعات و برنامه برگزار شد و کلی مورد استقبال قرار گرفت مخصوصا از طرف آقای نورچه ای که خیلی به دخترک لطف داشتند.  اینجا بود که آویسا اولین دستمزد اجراش رو گرفت. البته در شادستان هم کادو گرفتن و همچنین همایش های آموزش و پروزش و جناب فرماندار هم به دخترک لطف داشتن ولی این اولین دستمزد کاری آویسا خانم بود که هفته بعد تو پاکت توسط استادش به دست دخترک رسید.

هنوز جا پامون خشک نشده بود و به ما گفتن برای اجرای طلوع امید باید بریم پارک  آب و آتش. شب اول رفتیم کنسرت  بود و گفتن شاید اونشب نشه و دخترک که وافعا حق میدادم خسته باشه خیلی اذیت می کرد. تا اینکه آتیش بازی شروع شد و کلی آویسا انرژی گرفت. برنامه آویسا افتاد برا روز عید غدیر. گریم شد و رفت استیج.  خدا کمکش کرد که عالی باشه مثل همیشه. اونقدر که آقای چیت سازان به وجد اومده بودن. وکلی دخترک رو تشویق کردن.

برنامه ش هم فردا شبش از تلویزیون پخش شد و پیام هایی بود که سرازیر میشد.

کارهای آویسا وسعت گرفت . معرفی موزه، گزارش از نمایشگاه ها و جشنواره ها، گزارش از مجموعه ایرانمال، جشنواره بستنی و شکلات توچال، گزارش از موزه عروسک های ملل که با خانم حریریان آشنا شدیم که کارشناس موزه بودن و کلی از گزارش آویسا خوششون اومده بود و کلی برای ارائه اطلاعات عروسک کمک کرده بودن و گزارش موزه ایرانک که اون هم تجربه جالبی بود و خداروشکر همه گزارش ها  خیلی خوب اجرا میشد ، گاهی خودم متعجب میشم  و البته همه اینا مدیون آموزش های آقای اموری عزیز و بزرگوار هستم که تو تمام مراحل با آویسا همراهن.چه قبل اجرا چه بعد اجرا. همیشه با دخترک ارتباط دارن. آقای اموری فقط یه استاد نیست یه دوست یه همراه کسی که برای دخترم قوت قلب و از خدا ممنونم که سر راه دخترم قرار گرفتن.

یه روز هم همراه استاد عزیز، دخترک برای تهیه گزارش به گالری مهررضا رفتن و گزارشی از نمایشگاه نقاشی و صنایع دستی بچه های اتیسم تهیه کردن که البته بنده هم همراهشون بودم و تجربه ی جالبی بود. آقای بهنام بانی هم بودن که دخترک رفت جلو و خودش رو معرفی کرد و آقای بانی هم خیلی از  طرز بیان آویسا خوشش اومده بودن و کلی تعریف کردن و بعدش عکس انداختن.

تو تابستون یه بار هم همراه عزیزای همکلاسی فن بیان یعنی بهار جون و الناجون رفتیم استودیو و کلی برنامه ضبط کردن. تا یادم نرفته آویسا خانم یه صبح هم برای اجرا به برنامه ایران و آفتاب شبکه دو رفتن که قراره بعد ماه صفر پخش بشه.خلاصه تابستون امسال یه دو ماراتون بود همچین😉

دنیای عجیبیه آدما اصلا نمیدونن چه خبره و چی میشه . یه وقتی از یه اتفاقایی که میوفته ناراحتی و نمیدونی باید چطور مدیریت کنی ولی یه دفعه مسیری برات باز میشه که از اون همه تحول متجب میشی. البته همیشه تو مسیر آدم هایی هستن که محیط رو سمی می کنن و  می خوان انرژیت رو بگیرن ولی اتفاقا و  آدم های  اطرافم خوب بهم یاد دادن که  چطور باید رفتار کنم.

تابستون امسال واقعا عجیب بود. این همه از حجم اتفاقات برای من که توی همش بودم باور نکردنی بود چه برسه به بقیه آدما. خیلیا فکر می کردن استادش آویسا رو برده شبکه جام جم در صورتی که این طور نبود. خدا خواست که این اتفاق بیوفته. و کلی اتفاقایی که تعریف کردم  وهمش پشت سرهم پیش آمد و همه اینها خواست خدا بود.

نمیدونم هنوز استرس دارم. استرس اینکه آیا این مسیر درسته و یا اصلا به نفع دخترم هست یا نه. همیشه میگم خدایا اگه خیره پیش بره. خدایا کمک کن من جز تو کسی ندارم.

از شما می خوام برای دخترم دعا کنید. دعا کنید هر چی خیره برای همه عزیزان و دختر من پیش بیاد....

به امید روزی که دلهامون برای همه بچه ها مثل بچه های خودمون بتپه...

 

 

پسندها (4)

نظرات (1)

مامان فرزانهمامان فرزانه
11 مهر 98 11:11
 نسرین جان برای اویسا عزیز آرزوی موفقیت بیشتری دارم 
بذار بره جلو 
با قدرت بیشتر 
فرزانه دوست دوران کرج
مامان نسرین
پاسخ
سلام عزیزم ممنون لطف داری😍